خوابي نه مثل خوابهاي گها گاه
در من عجيب فرو رفته است
من
با آرزوي اينكه به روياست هر چه هست،
از خواب ميپرم
در غيبت تشعشع يك پرده نور
خود را براي آينه تعريف ميكنم
در پاسخم
از روي طره هاي طنابي گردنم
تا حفره ي نشسته به راهش،
عرق روان
من پاك ميكنم
آيــيـــــنه را و خواب و عرق را
حالا
من در ميان شب
بار دگر
با پرده ي سياه دو پلكم
درگير بر سر هشياري خودم
در جنگ روز و شب و خواب و خاطره
اين بار نيز
از پلك ها شكست غريبانه خورده ام
(ـ سکوت ـ)
نه رهنما و نه رهنامه و نه ره پیداست
.
.
دو گام سوی شمال و دوگام سوی جنوب
مسافری که تویی ،در شعاع این ظلمت،
نگاه میکنی و فرصتت هبوب و هباست.
.
سزای هچو تویی چیست غیر درماندن
به هر که بود و به هر جا که بود و هر چه که بود
رجوع کردی الا دلت که قطب نماست
(دکتر شفیعی کدکنی)
به دستانت
كمي اكليل مي پاشم
اذان عشق را با اشك مي گويم
پر زير سرت را هم
نشان بال هاي تازه مي خوانم،
كه بوي درد
بوي درد
بوي درد مي ايد...
---
و تو آماده اي حالا
كه جاي يك فرشته
پيش من باشي
بماني و ببيني دستهايت
چون فرشته
گرچه انساني،
برايم غرق اعجازند
---
نفس آرام مي آيد
دمت آرام ميرقصد
و باز آرام
باز آرام
باز آرام...
دمت
ديگر
نميرقصد...
----
فرشته با مني حالا!
اجابت كردنم با تو:
تمام درد هاي تو براي من
تمام جان وا مانده
براي تو
پ.ن:عشق هر جایی نیست...اما گاهی لای صفحات یک کتاب درقطع کوچک خوابیده...یاد کتاب "به روایت همسر شهید (شهید مدق) به خیر
پ.ن۲: عجب هوای بهشتیه هوای این روز ها..مخصوصا بوی چمن های اتوبان مدرس که بیشتر از همیشه تازه و خنکه!
پ.ن۳: عید زیبای امروزتون مبارک .زنده باشیم و بنده ی حق تا رمضان دیگر ..
(ـ سکوت ـ)
اتراق كرده ام
اينجا ميان بيابان
جايي ميان باد و سراب
از روز، مانده ام..
تاريك ميشود
سر ريز ميشود نفهمي شب روي سينه ام!
آنگاه
از گيجي ميان دو برهه،
(قبل از شب و ستاره و مهتاب
و
بعد از طلوع ماه و ترنم)
با يك سوال ميجهد از راح و روح من،
شب با تمام هستي و مستي!.
مي پرسدم مدام
"از سرزمين خويش چرا دور مانده اي؟
از روز و ولوله؟
از دور هاي من؟
از آشناي خود؟"....
با هر توان نهفته
مي جويم و پي يك پاسخ نجيب
در خويش ميتنم
يادي ز روز ها و صدا ها
اما
از ياد برده ام...
من هر چه پاسخ است
از ياد برده ام!
فرياد مي كشم
من هر چه قبل شب از ياد برده ام...!
دستي به شانه ام آرام مي كشد
با خند ه اي
بر نو ظهور خويش،
بر ميهمان شب
تعريف ميكند..
من خالي از خيال
او
خود را براي بيابان نشين شب
آغاز ميكند
( ـ سکوت ـ)
پي نوشت
پ.ن 1:اگر غم لشگر انگيزد كه خون عاشقان ريزد منو ياران به هم سازيم و بنيادش بر اندازيم
پ.ن.2:محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت مست گفت اين پيراهن است افسار نيست !!! افسار نيست!افسار نيست !.....عزیز من افسار نیست! !
پ.ن.3:.. جايي ايستادم كه اگر از خودم تعريف نكنم بزرگترين ظلم رو به خودم كردم...چه پاره واژه هايي كه بهم نخورد اين روزها به خاطر خودم بودنم.. لازمه گاهي همون قدر كه خودمو دعوا ميكنم و پيش خودم شرمنده ميشم بگم احسنت به اين شرح صدر و فهم .. و پيش از اون حتما الحمد الله و پيش تر از اون اعوذ بك من نفسي!
پ.ن.4: بعضي وقت ها ساعت هايي از روي آدم رد ميشن كه مزه ي گس پوست خرمالو ي هنوز نرسيده دارند! حتی اگه ببخشید!، ُتفش کنی ،بازم گسیش میمونه...باید ولش کرد..خودش میره
پ.ن.5: جويبار لحظه ها جاري..
پ.ن.6:بعضي خاطرات و خوابهاي ما آدم ها وقتي دوره ميشن، از جنس تصور وتصديقات معمول و انتزاعي نيستند..بعد دارند،رنگ ، حجم ، حتي خشكي و خيسي، و پُرند از حالات آدمي!..فكر كنيد آخرين، از اين نوع، تو ذهنتون چيه...کلی یاد گرفتنی برای" لحظه ی اکنون" میشه ازشون بیرون کشید
پ.ن.7:نميدونم كتاب "كوري" ساراماگو رو خوندين يا فيلمشو ديدن يا نه...اگر نه حتما يك روز سراغش بريد...بارها تو هزار جاي اين روز هام يادش مي افتم
پ.ن.8: امتحانات خدا لحظه ايه، آني، به اندازه ي يك حرف، يك آه، يك نشستن، يك رو بر گردوندن،...
خدا جون به من استراحت نميدي به خودت بده !
پ.ن.9: گاهي نكته هاي اضافي و پاورقي مهمتر از اصل مطلب ميشن
یا حــــــــــــــــــــــــــــــــق!!
به بهانه ی انصاف و این روز ها...
امام على عليهالسلام :
پ.ن: من نه خوش بینم،نه بد بینم/ من شد و هست و شود بینم..
عیدهاتون پر باشه از برکت و استجابت.
یا حق
يك عمر گفته هاي زمين را نشسته ام
در قاب بي صداي سكوتم نشسته ام
از حرف هاي تو تا گوش خسته ام
ساحل نشسته بر لب دريا، نشسته ام
من با سكوت حرف دلم را كشيده ام
با ارتعاش نشئه ي "ساكت" نشسته ام
رگ هاي نازك بدنم گير مي كند
هرجا كنار كوبش لب ها نشسته ام
در صوت و سر سراغ مرا از كسي مگير
آتش گرفته ،دردِ صدايي نشسته ام
اينجا به دور ازعربده ها جاي من خوش است
من با سكوت خود به جدل ها نشسته ام
اندازه ي سكوت من اندازه ي من است!
فرياد هاي مست زمان را نشسته ام..
( ـ سکوت ـ)
به نام خداي عدل
نامم دل است،چه بگويم؟ زميني ام
از جنس خاك و گل و ..ارغواني ام!
من سرپرست قطره ي اشكم
من سرپرست غم
دارايي ام
يك خوشه گندم كهنه... كنار شرم
من سالهاست
كه تشنه ي يك جرعه بودنم
از خواب خسته و از دور، ديگرم
من از زوال هراسان و از زمان به درد
من خسته از تمام نقوش دروغ و سرد
من آفتاب نديدم كه گل شوم!
من پير غنچه اي
كه نشستم به راه برگ
از بازي ميان ابر و ترنم كسل شدم
امروزه با گل آدم
آشنا شدم!
من داغ دستهاي زمانم! پر از كبود
آيينه ي درشت حقيقت!نشان نور
هر روز
رو به روي شعله و ديوار و سايه ام
در زير كوبش دنياي مست و مات
سر میکنم
به سكوت و صبوري ام ...
( - سکوت -)
شبيه گوشه ي برگ هاي تا خورده
من از ميانه ي خود خم شدم به روي خودم،
رصد كنم كه چه اين گونه كرده ام سنگين
كه ناتوان ز قدم بر قدم ،گذاردن شده ام
و ميچكد از فرق سر
به روي تپه ي كوه مانند پايهايم
عرق عرق عرق از ناتواني پشتم
...
به هر مشقت و رنجي كه شد !،نبايد ماند
شبيه گوشه ي تاخورده ي كتابي پير
كه با خمودگي از تاي خويش بر خيزد،
دوباره صفحه ي خود را بلند خواهم خواند
و ياد خواهم كرد
از آن زمان كه پر از آتش و عطش بودم
و باز خواني خود را
شروع خواهم كرد
( ـ سکوت ـ)
تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را
باشد که بیش از این
مپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را...

